تبليغاتX
gilbanou

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اردیبهشت 1389ساعت 17:23  توسط gilbanoo  | 

هیچ عذر و بهانه ای قبول نیست میدونم که بد قولی کردم از همه دوستانی که در طول این غیبت بهم سر زدن و برام پیام گذاشتن ممنونم مخصوصا رویای عزیز که توصیه های خوبی برام داشتند .

 

نمیدونم چی شده میدونم ولی نمیخوام باورش کنم که چه اتفاقی آروم آروم افتاد و من نفهمیدم یا خودم رو زدم به بیخبری نمیخوام ازش حرف بزنم حرف که چه عرض کنم تا نوک زبونم میرسه ولی به زور خودم رو نگه میدارم که فریاد نزنم . با حرف با فریاد با زاری و ناله که درست نمیشه . مرگ یه احساس قشنگ دردناکترین تجربه است . عوض شدن رنگ زیبای روزها و لحظه ها حس غریبی به من داده که این روزها جانشین اون احساس قشنگ شده که سالها باهاش زندگی کردم و سالها هم طول کشید که من با فرافکنی عمدی از دستش بدم  و امروز دیگه حق زاری و مویه ندارم . همه مقصر بودند و من از همه بیشتر .  میدونستم همه چیز داره عوض میشه نه بهتر که بدتر و بدتر ولی پر بودم و هستم از عصبانیت و خشم  . خشمگین از بچگی ام خشمگین  از خانواده  خشمگین  از تربیتم  خشمگین  از اجتماع خشمگین  از انقلاب خشمگین  از سادگیم خشمگین از سرنوشت خشمگین از تلاشی که عبث بود خشمگین از کم فهمی و بداندیشی ام خشمگین بودم و هستم از سرنوشتی که خدا برایم مقدر کرد. خشمگینم که در عین سلامتی و تندرستی با همه رضایت و شادی ظاهری با همه آن چیزهایی که همه میگویند بخاطرشان باید شکرگزار باشم .  مرده ام سالها بود که مرده بودم دیگر اکنون مرگم را باور کرده ام . خدایا خشمگینم از این تقدیر 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم فروردین 1389ساعت 0:8  توسط   | 

 

توی خونه جدید منتظر همه دوستان هستم .

www.gilbanou.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 23:25  توسط gilbanoo  | 

سلام . دوباره سلام .

یعنی میتونم دوباره این وبلاگ رو احیا کنم ؟ نمیدونم ولی فکر میکنم باید این کار رو انجام بدم باید یه جایی داشته باشم برای تبادل فکر و احساس و زیبایی ها و بازگو کردن خاطرات خوش و عبرت گرفتن از گذشته های تلخ و یادی از دوستان وبلاگی گذشته و آشنا شدن با دوستان وبلاگی جدید یادمه وبلاگ قبلی از درخواست کمک برای تهیه یه تحقیق در مورد ورزش پیلاتس که زهرای گلم (وبلاگ گلستان ) خیلی کمکم کرد بعدش با جشنواره سبزه آرائی و رنگ آمیزی تخم مرغی که من در اون جشنواره برنده سکه تمام بهار شده بودم و سفر یک روزه ما که بدون بچه ها رفته بودیم و با سیل آستارا مواجه شدیم و برگشتیم و دستور و عکسهای پخت غذاهای مختلف  و ماه رمضان سال گذشته و عکس سفره افطاری که کلی براش زحمت کشیده بودم و خاطرات زیبایی که در سفر مشهد و ازدیدن حرم قدیمی در موزه آستان قدس از اولین زیارتم در ۹ سالگی برام زنده شده بود و من اون همه عکسهای زیبا از حرم و موزه های زیباش گذاشته بودم از سفر چادگان و موزه مردم شناسی و گلاب گیری کاشان و عکسهای شهر سوخته و  عکسهای کمکهای نقدی و سکه های جایزه که یک قاری قران به پسر کوچکی که برای عمل قلب راهی بیمارستان میشد  سفر کربلای مادر مثل پروانه ای عاشق  . حرفهای دلتنگی و ثبت لحظه های شادی که آخرینش هم تولد همسرم و کیک خامه ای که موقع تزئنش کلی توی دلم حرف زده بودم و همه اون حرفها رو با عکسهای اون شب توی وبلاگ گذاشته بودم حرفهایی  از گذشته و کادوهایی که داده بودیم و گرفته بودیم و عکس اولین و ماندگار ترین هدیه ای که در این ایام ۲۰ساله ازدواجمون برامون مونده بود که دو گل رز بود و  یک بیت شعر   چرخ گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت    دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور  که من در ایام نامزدی با تارو پود عشق و محبت گلدوزی کرده بودم و تنها یادگاریه که هنوز هم بین اون همه وسایلی که از چشممون افتادو از بین رفت هنوز با ماست و شاید بیشتر ازهر زمانی حالا پس از ۲۰سال مفهوم اصلی اون بیت حس میکنیم . دیگه از اون روز دست اجل هکرها امکان ادام رو ندادند و . . . امیدوارم که بتونم دوباره جای کوچکی رو برای حرفهای دلم بسازم .

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:21  توسط gilbanoo  | 

سلام . دوباره سلام .

یعنی میتونم دوباره این وبلاگ رو احیا کنم ؟ نمیدونم ولی فکر میکنم باید این کار رو انجام بدم باید یه جایی داشته باشم برای تبادل فکر و احساس و زیبایی ها و بازگو کردن خاطرات خوش و عبرت گرفتن از گذشته های تلخ و یادی از دوستان وبلاگی گذشته و آشنا شدن با دوستان وبلاگی جدید یادمه وبلاگ قبلی از درخواست کمک برای تهیه یه تحقیق در مورد ورزش پیلاتس که زهرای گلم (وبلاگ گلستان ) خیلی کمکم کرد بعدش با جشنواره سبزه آرائی و رنگ آمیزی تخم مرغی که من در اون جشنواره برنده سکه تمام بهار شده بودم و سفر یک روزه ما که بدون بچه ها رفته بودیم و با سیل آستارا مواجه شدیم و برگشتیم و دستور و عکسهای پخت غذاهای مختلف  و ماه رمضان سال گذشته و عکس سفره افطاری که کلی براش زحمت کشیده بودم و خاطرات زیبایی که در سفر مشهد و ازدیدن حرم قدیمی در موزه آستان قدس از اولین زیارتم در ۹ سالگی برام زنده شده بود و من اون همه عکسهای زیبا از حرم و موزه های زیباش گذاشته بودم از سفر چادگان و موزه مردم شناسی و گلاب گیری کاشان و عکسهای شهر سوخته و  عکسهای کمکهای نقدی و سکه های جایزه که یک قاری قران به پسر کوچکی که برای عمل قلب راهی بیمارستان میشد  سفر کربلای مادر مثل پروانه ای عاشق  . حرفهای دلتنگی و ثبت لحظه های شادی که آخرینش هم تولد همسرم و کیک خامه ای که موقع تزئنش کلی توی دلم حرف زده بودم و همه اون حرفها رو با عکسهای اون شب توی وبلاگ گذاشته بودم حرفهایی  از گذشته و کادوهایی که داده بودیم و گرفته بودیم و عکس اولین و ماندگار ترین هدیه ای که در این ایام ۲۰ساله ازدواجمون برامون مونده بود که دو گل رز بود و  یک بیت شعر   چرخ گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت    دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور  که من در ایام نامزدی با تارو پود عشق و محبت گلدوزی کرده بودم و تنها یادگاریه که هنوز هم بین اون همه وسایلی که از چشممون افتادو از بین رفت هنوز با ماست و شاید بیشتر ازهر زمانی حالا پس از ۲۰سال مفهوم اصلی اون بیت حس میکنیم . دیگه از اون روز دست اجل هکرها امکان ادام رو ندادند و . . . امیدوارم که بتونم دوباره جای کوچکی رو برای حرفهای دلم بسازم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 0:5  توسط gilbanoo  | 

 

پسر کوچکم دوازده سالشه پسر با احساس و دوست داشتنیه و یک کمی هم طبع شاعری داره که فکر میکنم از پدر بزرگش به ارث برده من هم برای تقویت این احساس لطیف  همه جا دنبال  مطالب و شعرهای زیبایی که مناسب سن و سالش باشه  هستم ایندفعه یک سری از کتابهای خانم عرفان نظر آهاری رو براش خریدم که خیلی ظریف و زیبا نوجوانان رو با   نکته های فراموش شده زندگی آشنا میکنند.

گوشه ای از کتاب  : بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟

 

 پرنده بر شانه های انسان نشست  انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .

پرنده گفت من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم .

انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود .

پرنده گفت راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .

پرنده گفت نمی دانی توی آسمان چه قدر جای تو خالی ست انسان دیگر نخندید انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور . یک اوج دوست داشتنی .

پرنده گفت : غیر از تو ،  پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ؛ اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .

پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟  زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی .  راستی ،  عزیزم ، بال هایت را کجا  جا گذاشتی ؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را  احساس کرد . آن وقت رو به خدا کرد و گریست .

عرفان نظر آهاری

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:29  توسط gilbanoo  | 

 

سلام . به همه دوستان خوبم .

هک شدن وبلاگم گرچه خیلی ناراحت کننده بود ولی بهانه ای شد برای شروعی دوباره .

 به امید یاری خدای مهربون .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 10:26  توسط gilbanoo  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 10:5  توسط gilbanoo  |