سلام . دوباره سلام .
یعنی میتونم دوباره این وبلاگ رو احیا کنم ؟ نمیدونم ولی فکر میکنم باید این کار رو انجام بدم باید یه جایی داشته باشم برای تبادل فکر و احساس و زیبایی ها و بازگو کردن خاطرات خوش و عبرت گرفتن از گذشته های تلخ و یادی از دوستان وبلاگی گذشته و آشنا شدن با دوستان وبلاگی جدید یادمه وبلاگ قبلی از درخواست کمک برای تهیه یه تحقیق در مورد ورزش پیلاتس که زهرای گلم (وبلاگ گلستان ) خیلی کمکم کرد بعدش با جشنواره سبزه آرائی و رنگ آمیزی تخم مرغی که من در اون جشنواره برنده سکه تمام بهار شده بودم و سفر یک روزه ما که بدون بچه ها رفته بودیم و با سیل آستارا مواجه شدیم و برگشتیم و دستور و عکسهای پخت غذاهای مختلف و ماه رمضان سال گذشته و عکس سفره افطاری که کلی براش زحمت کشیده بودم و خاطرات زیبایی که در سفر مشهد و ازدیدن حرم قدیمی در موزه آستان قدس از اولین زیارتم در ۹ سالگی برام زنده شده بود و من اون همه عکسهای زیبا از حرم و موزه های زیباش گذاشته بودم از سفر چادگان و موزه مردم شناسی و گلاب گیری کاشان و عکسهای شهر سوخته و عکسهای کمکهای نقدی و سکه های جایزه که یک قاری قران به پسر کوچکی که برای عمل قلب راهی بیمارستان میشد سفر کربلای مادر مثل پروانه ای عاشق . حرفهای دلتنگی و ثبت لحظه های شادی که آخرینش هم تولد همسرم و کیک خامه ای که موقع تزئنش کلی توی دلم حرف زده بودم و همه اون حرفها رو با عکسهای اون شب توی وبلاگ گذاشته بودم حرفهایی از گذشته و کادوهایی که داده بودیم و گرفته بودیم و عکس اولین و ماندگار ترین هدیه ای که در این ایام ۲۰ساله ازدواجمون برامون مونده بود که دو گل رز بود و یک بیت شعر چرخ گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور که من در ایام نامزدی با تارو پود عشق و محبت گلدوزی کرده بودم و تنها یادگاریه که هنوز هم بین اون همه وسایلی که از چشممون افتادو از بین رفت هنوز با ماست و شاید بیشتر ازهر زمانی حالا پس از ۲۰سال مفهوم اصلی اون بیت حس میکنیم . دیگه از اون روز دست اجل هکرها امکان ادام رو ندادند و . . . امیدوارم که بتونم دوباره جای کوچکی رو برای حرفهای دلم بسازم .
سلام . دوباره سلام .
یعنی میتونم دوباره این وبلاگ رو احیا کنم ؟ نمیدونم ولی فکر میکنم باید این کار رو انجام بدم باید یه جایی داشته باشم برای تبادل فکر و احساس و زیبایی ها و بازگو کردن خاطرات خوش و عبرت گرفتن از گذشته های تلخ و یادی از دوستان وبلاگی گذشته و آشنا شدن با دوستان وبلاگی جدید یادمه وبلاگ قبلی از درخواست کمک برای تهیه یه تحقیق در مورد ورزش پیلاتس که زهرای گلم (وبلاگ گلستان ) خیلی کمکم کرد بعدش با جشنواره سبزه آرائی و رنگ آمیزی تخم مرغی که من در اون جشنواره برنده سکه تمام بهار شده بودم و سفر یک روزه ما که بدون بچه ها رفته بودیم و با سیل آستارا مواجه شدیم و برگشتیم و دستور و عکسهای پخت غذاهای مختلف و ماه رمضان سال گذشته و عکس سفره افطاری که کلی براش زحمت کشیده بودم و خاطرات زیبایی که در سفر مشهد و ازدیدن حرم قدیمی در موزه آستان قدس از اولین زیارتم در ۹ سالگی برام زنده شده بود و من اون همه عکسهای زیبا از حرم و موزه های زیباش گذاشته بودم از سفر چادگان و موزه مردم شناسی و گلاب گیری کاشان و عکسهای شهر سوخته و عکسهای کمکهای نقدی و سکه های جایزه که یک قاری قران به پسر کوچکی که برای عمل قلب راهی بیمارستان میشد سفر کربلای مادر مثل پروانه ای عاشق . حرفهای دلتنگی و ثبت لحظه های شادی که آخرینش هم تولد همسرم و کیک خامه ای که موقع تزئنش کلی توی دلم حرف زده بودم و همه اون حرفها رو با عکسهای اون شب توی وبلاگ گذاشته بودم حرفهایی از گذشته و کادوهایی که داده بودیم و گرفته بودیم و عکس اولین و ماندگار ترین هدیه ای که در این ایام ۲۰ساله ازدواجمون برامون مونده بود که دو گل رز بود و یک بیت شعر چرخ گردون گر دو روزی بر مراد ما نگشت دائما یکسان نماند حال دوران غم مخور که من در ایام نامزدی با تارو پود عشق و محبت گلدوزی کرده بودم و تنها یادگاریه که هنوز هم بین اون همه وسایلی که از چشممون افتادو از بین رفت هنوز با ماست و شاید بیشتر ازهر زمانی حالا پس از ۲۰سال مفهوم اصلی اون بیت حس میکنیم . دیگه از اون روز دست اجل هکرها امکان ادام رو ندادند و . . . امیدوارم که بتونم دوباره جای کوچکی رو برای حرفهای دلم بسازم .
باسلام ،
و با تبریک سال نو خدمت همه دوستان عزیز .
درفصلهای مختلف ازکتاب زندگیم عید و بهار احساس متفاوتی به من میداد در کودکی خانه تکانی عید و باز شدن دربها و پنجره هایی که نور آفتاب بهاری از شیشه های رنگی اش شور زندگی را به درون خانه رهنمون بود و شکفته شدن گلهای باغچه ، زیبایی را به حیاط خانه دعوت میکرد و من که با تک تک گیاهان این باعچه رازهای نهانی داشتم و ازخانه تکانی عید گریزان بودم زیر دو درخت بید حیاط خانه بر فرشهایی که تکانده میشد دراز میکشیدم و حرکت ابرها را نظاره میکردم و پرواز پروانه هایی که مثل من به عشق گلهای باغچه آنقدر در حیاط خانه پر میکشودند تا پدر را هوایی کردند که آلبومی از پروانه های زیبا و رنگی ولی خشک و بیجان تهیه کند . جذابیت کارتون های زیبای تلویزیون و دید و بازدید های بی تکلف و گرفتن عیدی و تخم مرغ و یا تخم غاز های رنگی که از بزرگی آنها در شگفت بودم . خانه مادر بزرگ با آن حیاط وسیع و شکوفه های زیبای درختان شاخه درخت پیر انگورو آهنگ زیبای تا ب تاب عباسی و حمله به تمشکهای زمین همسایه از زیر سیمهای خاردار در تابستان که گذشته از خاطرات عید ، خودش بهشتی بود برایم که زود گذشت .
آنروزها بدلایلی در خانه ما سفره هفت سین گسترده نمیشد غیر از یکی دو بهار آنهم به اصرار من و برادرم ولی با همه اینها شاد بودم و سرخوش و مست از بوی بهار
سالهای نوجوانی سالهای آشوب ذهن و مستی دل بود سالهای دلواپسی ازآینده ای مبهم ، همراه با طعم تلخ مطرود شدن از جمع خانواده به جرم عاشقی ، سالهایی که هیچ دلیلی برای هیچ اشتباهی موجه نبود و این اشتباههای غیر موجه آینده ام را رقم زد . و من رازهای نهانیم را در گوش غنچه های حیاط خانه پدری جا گذاشتم . وبا همسفری مهربان سفر کردم .
چقدر فرق میکرد حالا دیگر من مثل مادر اتاقهای کوچکم را تمیز میکردم وشیشه هارا برق میانداختم لباسها را اتو میکردم در خرید شیرینی و تنقلات عید نظر میدادم و صد البته که سفره هفت سین را به زیبایی و سادگی پهن میکردم و حالا هم عیدی میگرفتم و هم عیدی میدادم . ولی لحظه تحویل سال در کنار سفره هفت سین اشک و بغض مجال عید مبارکی نمیداد اشکها اشک شوق نبودند نمیدانم چه بود با همه خوشبختی دلم غمگین بود ولی یکی دو روز بعد در دید و بازدیدهای عید این غم بخصوص تا بهاری دیگر فراموش میشد .
اکنون در میانسالی پس از گذران تجربه های تلخ و شیرین پس از برخورد با چند بحران این بیماری مخصوص لحظه تحویل سال دیگر از اوایل اسفند آغاز میشود تمام لحظه ها برایم بوی حادثه میدهد . و در همه دقایق نگرانم که کارها آن طور که باید پیش نرود . در خلوت گریه امانم را میبرد و در جمع عصبی و ناراحتم . آنقدر که حتی حرفهای مشاور هم دیگر آرامم نمیکند . او به دنبال این راز در عقده های کودکیم کنکاش میکند .
انگار زخمهای کهنه همه از اسفند ماه سر باز میکنند و تا چند روزی پس از تحویل سال آزارم میدهند انگار که در مقایسه ، کوله بار غصه ها و خاطرات بد و حوادث ناگوارزندگیم سنگین ترند و من نمیدانم چرا وظیفه خود میدانم که این سنگین ترین را بلند کنم .
امسال سعی کردم که کنترل بیشتری روی احساسم داشته باشم . سعی کردم از عبارتهای خاصی استفاده کنم بیشتر قرآن بخوانم و مدام زیر لب خدارا شکر کنم که روزهایم همه پراز سلامتی و شادی خواهد بود . احساس کردم که خودم باید شادی و شعف را به خودم تزریق کنم . زمان فکر کردن به ناملایمات را با برنامه ریزی برای نو کردن همه کهنگی ها کمترکردم . به عنوان اولین اقدام ملافه ها و روبالشی ها را با رنگهای شاد عوض کردم و حتی پرهای داخلشان را هم مرتب کردم تشکهای دونفره را به پنبه زنی بردم و چندین تشک یک نفره با روکش جدید سفارش دادم . کابینت آشپزخانه که آینه دق من بودند را کاملا عوض کردم و در یک اقدام متهورانه مبلهای خانه را به راحتی هایی با رنگ قرمز و شاد تبدیل کردم . خیلی هزینه بردار بود ولی پس از سالها این کار باید انجام میشد و چه بهتر که زمانش بهانه ای باشد برای دگرگونی احساسات خودم . امسال حتی با پیشنهاد پسرم که بجای رنگهای پسرانه یک بلوز صورتی برای لباس عید میخواست موافقت کردم و اورا تشویق کردم که بیشتر از همیشه در فکر شکستن سدهایی باشد که مانع از آزادی مشروع روح است .
امسال تصمیم گرفته ام که بیشتر خودم را دوست بدارم و بیشتر به کودک درونم احترام بگذارم و بیشتر خودم رادرک کنم امسال حتی تصمیم گرفته ام که تنها و بدون خانواده با تور چند روزه به مسافرت بروم و حتی موبایلم را خاموش کنم و از همه چیز و همه کس دور باشم خودم باشم و بیشتر به خودم فکر کنم .از ابتدای سال تصمیم گرفتم که با همسر و فرزندانم مهربان تر سخن بگویم بیشتر محبت کنم کمتر غیبت کنم و باارباب رجوع مهربان تر باشم مسئولانه تر کار کنم دروغ را ترک کنم (هر چند مثلا مصلحتی )بیشتر از حال اقوام با خبر باشم . از درماندگان دستگیری کنم و به لطف خدا قسمتی از هزینه فرزند یتیمی را بعهده بگیرم گذشته از اینکه احساس بهتری داشتم و سر شار از امید بودم انگار کائنات هم در جواب مثبت اندیشی من ناچار به مخابره پیامهای مثبت میشد در روزهای پایان سال با پیشنهاد جابجایی محل کارم همراه با افزایش امتیاز شغلی بی تامل موافقت شد. باید از همه چیزهای نو استقبال کرد و در کنار مشیت پاک خداوندی تلاشی مثبت داشت . امسال زندگی من قبل از تحویل سال مشمول عبارات زیبای حول حالنا گردید و من در سپاس از این محبت های بیکران خداوند سجده شکر بجا آوردم .![]()
هر چه تلاش کردم فاصله خطوط را نتوانستم بیشتر کنم
پسر کوچکم دوازده سالشه پسر با احساس و دوست داشتنیه و یک کمی هم طبع شاعری داره که فکر میکنم از پدر بزرگش به ارث برده من هم برای تقویت این احساس لطیف همه جا دنبال مطالب و شعرهای زیبایی که مناسب سن و سالش باشه هستم ایندفعه یک سری از کتابهای خانم عرفان نظر آهاری رو براش خریدم که خیلی ظریف و زیبا نوجوانان رو با نکته های فراموش شده زندگی آشنا میکنند.
گوشه ای از کتاب : بالهایت را کجا جا گذاشتی ؟
پرنده بر شانه های انسان نشست انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت اما من درخت نیستم . تو نمی توانی روی شانه ی من آشیانه بسازی .
پرنده گفت من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم . اما گاهی پرنده ها و آدم ها را اشتباه می گیرم .
انسان خندید و به نظرش این خنده دار ترین اشتباه ممکن بود .
پرنده گفت راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی ؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید .
پرنده گفت نمی دانی توی آسمان چه قدر جای تو خالی ست انسان دیگر نخندید انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد . چیزی که نمی دانست چیست . شاید یک آبی دور . یک اوج دوست داشتنی .
پرنده گفت : غیر از تو ، پرنده های دیگری را هم می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است . درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است ؛ اما اگر تمرین نکند فراموش می شود .
پرنده این را گفت و پر زد . انسان رد پرنده را دنبال کرد تا این که چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد .
آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم ؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود اما تو آسمان را ندیدی . راستی ، عزیزم ، بال هایت را کجا جا گذاشتی ؟
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد . آن وقت رو به خدا کرد و گریست .
عرفان نظر آهاری
سلام . به همه دوستان خوبم .
هک شدن وبلاگم گرچه خیلی ناراحت کننده بود ولی بهانه ای شد برای شروعی دوباره .
به امید یاری خدای مهربون .